سه محصول در یک بسته Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 ساعت 3:22 PM

                        

 

صوفی فرنگی*

 

این پست راتقدیم میکنم به سه بانوی خیزرانی بیتای بی همتا،نیلوفربانووشیرین به مناسبت اظهارتمایل به شناخت صادق هدایت پدرادبیات نوین ایران

برای مامردم عادی بسیارپیش آمده که قادرنباشیم ظاهرکسی را که دوست داریم توصیف کنیم وبه طبع این عدم توانائی هنگامی برجسته میشودکه وی راندیده باشیم وازمیان رفته باشد.اگرچه بااستفاده ازعلوم جدیدبازسازی چهره‌ی درگذشتگان تا حدودی امکان پذیرشده ولی به نظرمیرسدآرزوی شنیدن وصف نزدیک به واقعیت چهره ورفتاربزرگانی چون حافظ وسعدی وخیام.فردوسی جزچیزهائی باشدکه ماباید باخودبه گورببریم!ولی درموردافرادیکه نزدیکتربه مازیسته اندموضوع اندکی فرق میکند.چه اگرآثاربه جای مانده ازآن عزیزان تاحدودی مارابه دنیای ذهنی وفکری آنها نزدیک میکند.نقاشی چهره وعکسهای به جامانده‌ی آنهامارابه خصوصیات ظاهری آنها نزدیکترمیکند.ولی دراین مورداگرچنانچه بزرگان ِدانای ِرازی شخص موردنظرمارادیده وبیغرض ومرض مستقیما ً به توصیف چهره ورفتارِوی پرداخته باشندبی شک درتوصیف وی کمک بیشتری می توانندبه مابکنند.ازدریچه‌ی چنین چشمان حقیقت جوئی است که مامیتوانیم واقعیت رابهتر ببینیم.حال که چنین است بیائیدسالها به گذشته برگردیم وازمنظراساتیدگرانقدراسلامی ندوشن وجمالزاده درجریان توصیف چهره ورفتارتاثیر گذارترین داستانسرای نامدارایران وپدرادبیات نوین ایران قراربگیریم درحالیکه جمالزاده نویسنده ی چیره دست بانامبرده حشرونشرداشته وبه گفته‌ی استادندوشن بیش ازیک میزبین آن دوفاصله نبوده است.گوش به توصیف ازکسی بسپاریم که درصحنه‌ی ادبیات صدساله‌ی اخیرماشاخص ترازهمه خواهدایستادوبعیدنیست زمانی که بعضی ازشهرتهای کاذب ِهیجانی وسیاسی ازنفس بیفتدوسیاپیسه های قلمی ازصحنه محوگردنداوهمچنان برتارک ادبیات ِماوجهان بدرخشد.ازیراکه وی بی شک درردیف استعدادهای بزرگی چون نیچه،شوپنهاور،نروال وکافکا قرارمیگیردکه همگی به شکلی دردریافت اندیشه‌ی جهانی دگراندیش بوده اند.

اینجادرکافه فردوسی دورمیزی عده ای گردآمده اندکه ازفروبستگی رضا شاهی رهائی یافته وچون مرغانی به نظرمیرسندکه ازتاریکی بدرآمده ولی هنوزچشمشان به روشنائی عادت نکرده است!"صادق هدایت"فردِبرجسته‌ی این جمع کوچک است.نوعی رمیدگی وغربت درسراپایش دیده میشود.ازطبایعی که ناآرام ابدی هستند ودرهیچ نقطه ای ازخاک وهیچ دورانی احساس آسایش نمیکنندوازاین روهمیشه درنوعی حسرت ِگذشته به سرمیبرند.گوئی دروجودش دوچیز باهم تلاقی کرده وسرانجام ا ُخت شده یکی حزن وانکسارایرانی ودیگری بدبینی ِرمانتیک مآب فرنگی به شکلی که هستیش راازمشکل پسندی وبدبینی سیراب کرده است .

شایدبرای این انسان نیمه فرنگی نیمه ایرانی "صوفی فرنگی"تعریف ِرسائی باشد.

دلزده ازاستبداد وابتذال حکومتی وذاتاتجددمآب که بیزاری وتحقیرِخودرا نسبت به نالایقان ِصاحب مقام جاه طلب وپولدارهاومتقلبهاودوروهاوخلاصه دنیا دارانی که میخواهندازشتر قربانی ایران سهمی عاید خودکنند پنهان نمیکند!آنچنان فردی که

ازکسی خورده برده نداشته باشدونه چشمداشتی وبابی حسابگری به همان سبکی که

دلخواهش باشدزندگی کندآنگونه که کسی رادربرابرخود بی تفاوت نگذارد،عده ای ربوده‌ی اوباشندوبرخی اوراجدی نگیرند ویاازاوبدشان هم بیاید.ازابتذال ِخواص وعوامیت عوام رنج ببردوبه همین جهت ازطعنه زدن وگاه شوخی های تلخ وهزاران مضمون ومتلک آب نکشیده وگاه رکیک دراین باره ابانداشته باشدولی دردرون خودنسبت به مردم دلسوزی ودوستی داشته ودرعین حال آنان رادرعوامیت لج آورخود گناهکارهم بداند.وازواژگونی کارهاعمیقامتاسف باشد.به اندازه‌ی کافی درآمد داشته باشدکه زندگی ساده وقناعت آمیزی را بگذراندبه آن اندازه که یک زندگی دم غنیمتی ساده رااقناع کندوبه هیچ وجه اهل تعین وهوس هم نباشد.درزندگی کاری جزخواندن ونوشتن نداشته همه‌ی وقتش صرف یادگرفتن واندیشیدن شده باشد.خودش باشدبی هیچ تقلیدوتصنع با کسی رودربایستی نداشته صریح وبی پرواازشوخیهای تندابانداشته باشدوهرکس با دیدن ِاو به یاد ِنیستی بیفتد!

به هرروی کسی راببینی که گویاازدنیای دیگری آمده وشبح واردرخیابانهای تهران درگذراست.محجوب ومودب واستاد طنزگوئی وگه گاه آهنگ ِآهنگ سازان غرب را سوت بزند.ظاهری لاابالی وبی اعتناوزُمُخت داشته نهال شکننده ای رادرذهن مجسم کند.هنگام راه رفتن شانه اش رابالا بیندازدوخودرا تکان دهد.عادت داشته باشدروی میزانگشت خودرابه حالت نوشتن به حرکت درآوردوبدینگونه کلماتی راتجسم دهدواین عادت نشان دهدکه رشته‌ی زندگیش به نوشتن متصل است.اصالت رانزدمردم ساده بجویدوازتکلف ادبابیزارباشد.حالت شانه بالااندازکم اعتناداشته لباس ساده وبی تکلف بپوشدکت وشلواردورنگ وکراواتی ساده که گوئی فقط برای رفع تکلیف است!سرووضعی نظیف ومرتب داشته شلختگی درهیئت وحرکاتش دیده نشودودر گفتارش اصطلاحات زبان عامیانه رادرست وبه جابه کارببرد!پیکرش لاغروشانه هاآنچنان نحیف که گوئی بارقرون رابرپشت دارد.صورت مثلثی شبیه پروانه وچشمهای عسلی وبراق که هم فروغ عقل واندوه ِدل رمیدگی درآنهاموج بزند،موهای نرم ِنیمه بورِگربه مانندکه به عقب شانه کرده،بشره‌ی سفیدکه گیاهخواری آن را بیرنگ کرده،نگاهی که اززیرعینک کمی ا ُریب بنمایدولطف ونافذیت رادرخودجمع داشته باشد.ودودسیگارراازلای سبیل زردش بیرون بدهد.دستی که سیگاری میان دو انگشت دارد شاخص ترین عضوبدنش باشدازاین روکه مینویسد.

به اینهادلزدگی فرسودگی حیرانی وبریدگی ازهمه‌ی باورهاوتنهائی ولغزندگی برزمین رااضافه کنیدبطوریکه خودرادرتاریکی شبهاازپرنده ای سرگشته تروآواره ترحس کنددرحالیکه لبخندتلخی برلبها داردچشمانش بخندند!مجموعه‌ی این حالات گذشته ازتاثیرژنتیک حکایت ازبرخورددوفرهنگ شرق وغرب دروجودش داشته باشدکه این دودرنزداوسازشگرناسازگارشده حالت نگران وبی پناه وبی آزارش اورابه کودک پیری شبیه کند!آنگونه که درپایان ِکارش،حالتش ازمرگ خبردهدوشبیه شده باشدبه "ناخدای سرگردان واگنر"که تنها یک عشق بزرگ بتواند اوراتجات دهدوآنهم نباشد!

*=مناسبت این پست صرفنظرازعلائق شخصی وعلاقه‌ی سه بانوی خیزرانی مربوط به دیدن عکسی میشودکه درپست نیلوفردیدم وهمین سبب شدکه این پست را به این مطلب اختصاص بدهم وپست بعدرا دررابطه باسوالی که ازین متن حاصال میشوددررابطه باعکس پست وی بنویسم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387 ساعت 12:31 PM

                           

 

"آئینه های کهنه‌ی رویاهای بی خوابی"

اگرچینش ِِبی بضاعت ِاین کلمات سهمی اززیبائی برده باشدآنرادرکمال ِصداقت،درطبق ِاخلاص به نازبانوی شعروخدابانوئک ِمعبد لطف وعشق ودوستی نیلوفرسپیدتقدیم میکنم که سرانجام ازپس  پشت ابرهای تیره‌ی ناآشنائیهارخ نمود.

 

"...مگرنمیدانی صادقانه ترین راویان ِعشق

آئینه های کهنه‌ی رویاهای بیخوابیند؟..."

 

"...هیچ مردمی مانند کسانی که درژرف ترین دوزخ زندگی میکنندباچنین صدای صافی آوازنمیخوانند.چیزی که ماآوازفرشتگان میفهمیم..."

 

(قصرکافکا)

 

بیابرویم نائی،اینجاشکم پرستانیکه روی دوپاراه میروندبادیدن ِگنجشگکان ِعشق وکبوتران ِنامه رسان نقشه‌ی شوم ِسیخ وکباب پشت پبشانیهای کوتاهشان شکل میگیرد.نائی ِمن،اینجاخیال ِسِمِج ِجویدن ِ پوست وگوشت واستخوان ِ ِبره آهوهاچاه ِویل ِدهان ِمتعفن ِیوزپلنگهارابه خمیازه بازمیکند.پناه آوردن به تونائی گناهست وحدشرعی دارد.نفرین به دیوارهای بلند ِنحسی که درپی جدائی ماست.ولی نائی ازتومیپرسم :"عاشقی هست که بی گذرازبیابانهای سوزان ِ پُرهراس،زیرِآسمان آرزوهای محال،لبهای فروبسته ازدردرابه تبسم ِشادی گشوده باشد؟"نشان به آن نشان که گفتم:"رنگین کمان ِ روسری همه‌ی دختران شهررابدست ِباد ِیاد ِتوسپرده ام تاتنها"شاعره‌ی چشمان ِ*"خونبارِشکنجه دیده‌ی سوخته ازبی خوابیهایم باشی"این بارزمزمه های مراازحنجره‌ی نسیمی بشنوکه سحرگاهان ازکویت میگذرد،نائی عهدمان باشدکه من هم سهم ِ  خودراازقصه های هرگزنگفته‌ی توزیرِآسمان ِابرآلوداین روزهای دَم کرده‌ی دلگیردرشاهکوچه باغهای مه آلود ِخیالم ازدست بادهای پریشان ِهرزه گردبگیرم.میخواهم تومانعی باشی بین ِمن وهراسهایم،دریچه ای باشی به باغ آرزوهای محال وبربادرفته ام.دستانم به لرزه های شورانگیزِ زلزله‌ی عشق لرزانندنائی،عشق،وقوع صادقانه ترین واقعیت زندگی آدمیست چشمهای توپاکترین آئینه‌ی هستیست که گاه،شادیهایم وبیشتراندوه وترس وهراس ِدل ِرمیده ام درآنهامنعکس میشوند.توهمه‌ی افقهاومرزهائی راکه مرامحدودمیکنندمیشناسی شرایط ِمحال ِمن،راه به اتفاقات ناممکنی میبنددکه هرشب باشوق ِوقوع آنهاسربه بسترمیگذارم.بیانائی قرارمان رابی دل دونیمی زیر ِحریرِرویاهای خوش وآرامت بگذاریم،فکرش رابکن،امن ترین جای دنیاست.مگرنه اینکه"راویان ِعشق،آئینه های کهنه‌ی رویاهای بیخوابیند؟**"پس به هنگامه‌ی خُنکای هرصبحدمی که گزمگان ِباورهای سخیف،گیج وگول قمه های شرارتشان راغلاف کرده اندوعَرعَرِعربده هاشان درخُرخُرِبیهوشی ِجهل آرام گرفته بانرمی گام ِکبوترهای چاهی،قدم به آستان ِخوش ِ رویاهایت میگذارم.نائی نترس،من هم نمیترسم،به حدکافی فرصت هست،مَلمَل ِخنده هایمان راهمراه ِمَرهَم ِخنک ِنفسهایمان،زخمبند ِزخمهای پاهای لگدمال شده مان خواهیم کردتاگرمای التیام رازیرآن احساس کنیم.نائی ِمن آدمی پیوسته درعرصه‌ی چرخش ِملودی ِنغمه‌های پرابهام ِبال ِشکسته‌ی هرپرنده مهاجری به سرگردانی سرخوش ازمستی خویش میخنددوگرنه پس ازتجربه‌ی آزمونهای تلخ وهولناک وبی رحم ِزندگی که هردَم عمق ِجان رامیگزدبه کرانه های اندوهناک ِبغض آلودی میرسدکه تحملش رابرایش غیرممکن میکند.نائی بیاازسایه‌ی شوم ِقداره هابگریزیم ودرباغ ِهزاردر ِسپیدارهای جوان ِ قدافراخته پناه بگیریم وگوش بسپاریم به نوای خوش ِکف زدن ِبَل بَل ِبرگهای سبزی که به فوت فوت ِنفسهای خوش بوی نسیمی که درراهست میرقصند ‌

 

*= بیتا ی بی همتابانوی عزیز خیزرانی

**=حسین،دوست ِلُر ِهنرمند ِبه خاک خفته ام

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387 ساعت 1:51 PM

                        

*

رنج ِمحتوم ِهستی درساغر ِخونین هنر

اگرروح ِتابناک ولی ناآرام ِونگوگ رادواسب ِتیزتک وسرکش ِنبوغ وجنون درکالبدی زُمُخت وبدقواره ازکوره راههای سنگلاخ ِفقروتنگدستی درخمول وخفابه بیابانهای اندوه ومشقت به دنبال خویش میکشیدند جان گرامی میکلانژرااسب راهوار ِنبوغ ویابوی چلاق ِبی ارادگی،ترس وتردیددرجسمی فرتوت ودلقک وارازبیراهه های پرمصیبت محنت وملال زیرچماق جهل ِکلیسابه سرزمینهای بیکران ِحُزن ورنجی مداوم وخانمان براندازراهبرمیشدند.اگرونگوگ درسایه‌ی نبوغ هنری باخلق شاهکارهای بی همتادوام خویش راچون حافظ مابرجریده‌ی عالم ثبت کرد،هم اوباجنونی بُهت برانگیزپرچم تسلیم ناپذیر ِطغیان وعصیان راتانفی جان خویش برافراشت ومیکلانژاگرچه بابهره گیری ازنبوغ هنری خویش آثاری ازخودبجاگذاشت که ستاره واربرای همیشه درآسمان ِهنرخواهددرخشیدولی بُزدلانه زیرضربات ِعصای جور ِپاپ ِجاهل وخودخواه به زانودرآمدوبه چکمه بوسی نشست،آدمی راه گریزی ندارد،رنج پایانی ندارد،رنجی که بی تردیدازدرون تناقضات وجودآدمی سربرمیکشد،تناقضاتی که وجهی ازهریک،شادی ووجه دیگرموجب رنج میگردد.رنج وشادی دوخدابانوی ستوده ومقدسندکه جهانرامیزایند،میپردازندو میپرورندواندیشه های بزرگ راشوروهیجان میبخشند.شگفتاکه ایده آلیسم بُزدل ومکارپیوسته میکوشد که انظارراازدیدن فلاکتهای زندگی وناتوانائی های روح آدمی منحرف کند،ساحت مقدس ِزندگی فاقدقهرمانهای بی عیب ونقص است.هم ازاین روست که بایدیک نفس وبی امان این حقیقت رابه آدمکهائی که حساسیت فراوان دربرابرالقائات گمراه کننده‌ی سخنان ِخررنگ کن دارند،گوشزدکرد:"تنهاترسوهاقهرمانهای دروغین میسازند"به هرروی آنچه راونگوگ نمیگویداماعمل میکند،میکلانژبه زیباترین زبان ِهنری ،ادبی وحتی فلسفی مینویسدولی عمل نمیکند که:"اگرجایزمیبودکه انسان خودرادرطوفانهای بلاخیززندگی ازقید ِحیات وارهاند،کاملا عادلانه بودکه این حق بی چون وچرابه کسی تعلق گیردکه سرشارازعشق وایمان وصلاحیت زندگیست ولی به دلیلی بایدبدبخت وبرده وارزندگی کند!

**

*=گلدان ِگلهای سرخ اثرونگوگ

**=مجسمه‌ی پیروزی اثرمیکلانژکه درآن جوانی قوی برپیرمردی چیره شده ولی علیرغم پیروزی جوان به جای شادی غم ودردوپشیمانی ازچهره‌ی جوان منعکس است

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo